خرید بک لینک
واقعیت این است که هر کار میکنم از پس این حالت افسردگی که دو سه سال اخیر دچارش شده ام برنمیآیم... ,خجالت هم میکشم که به آدمها و حتی به خودم از افسردگی بگویم چون مطمئنا این سوال هم برای خودم هم دیگران پیش میآید که وقتی مشکلی خاصی نیست چرا اینقدر لوسم و بی جهت اینطور شدهام... اما واقعیت این است که مطلقا توانم را برای حتی برگرداندن حتی همان شکل روتین که در گذشته داشتم هم از دست دادهام... برای هر شکل روتین دیگری هم... سردرگم و بی حوصله و بی انگیزه ام... زندگی بیهوده و بی جهتی دارم... تا به حال مشورت با هیچ مشاور و روانشناسی را در زندگی امتحان نکردهام اما حالا دارم فکر میکنم شاید امتحان کردنش کمکی کرد... هر روز تا هفت و هشت شب تنها هستم شاید این هم اثر داشته این یک سال... گاهی صدای انقباض و انبساط اشیاء خانه را هم در روز میشنوم از سکوت و با خودم حرف میزنم که سکوت را بشکنم. با این وجود افسردگی حتی نمیگذارد با کسی تماس بگیرم که دوستی کسی را ببینم شاید بهتر شوم... دلم میخواست یک جوری که کسی غصه نخورد بخار بشوم و به هوا بروم.پ.ن: دلم گرفته... دلم خیلی گرفته...

برچسب: نویسنده: بهنام مهدوی تاريخ: چهارشنبه 10 مرداد 1403 ساعت: 18:50

صفحه بندی